دل او خبر ندارد

 

 
به غـم کسی اسیـرم که زمن خبـر نــدارد
عجب از محبت من که در او اثـر نــدارد
غلط است آنکه گویند به دل رهست دل را
دل مـن زغصه خون شد، دل او خبـر نــدارد
 
وحشی بافقی
 
۵۲

دخترانِ پیر

همه شبیه همند؛ کوچک و بزرگ، پیر و جوان. اینجا در منطقه محروم زیلایی از توابع مارگون شهر یاسوج، زندگی زنان و دختران بر یک مدار تکرار می چرخد. بر مدار کار.کار اینجا برای زنان و دختران، قبل از طلوع افتاب شروع می شود و تا تاریکی هوا ادامه پیدا می کند؛قصه کار برای تک تک این دختران، از چوپانی و جمع کردن هیزم و بنه چینی به رفت و روب خانه و پختن غذا می رسد و رسیدگی به بچه ها. بار مسیولیتی که از روزهای کودکی شروع می شود و تا روزهای بزرگسالی ادامه پیدا می کند.
۵۳

اخ عجب سرماست امشب ای ننه!!!


آخ عجب سرماست امشب ای ننه ما که میریم در هذا السنه

تو نگفتی می کنیم امشب الو تو نگفتی میخوریم امشب پلو

نه پلو دیدم امشب نه چلو سخت افتادیم اندر منگنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

این اطاق ما شده چون زمهریر باد می آید زهر سو چون سفیر

من زسرما می زنم امشب نفیر می دوم از میسره بر میمنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

اغنیا مرغ مسما می خوردند با غذا و کنیاک و شامپا می خوردند

منزل ما جمله سرما می خوردند خانه ما بدتر است از گردنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

اندرین سرمای سخت شهر ری اغنیا زیر بخاری مست می

ای خداوند کریم فرد وحی داد ما گیر از فلان السلطنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

خانباجی می گفت با آقا جلال یک قران دارم من از مال حلال

می خرم بهر شما امشب زغال حیف افتاد آن قران در روزنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

می خورد هر شب جناب مستطاب ماهی و قرقاول و جوجه کباب

ما برای نان جو در انقلاب وای اگر ممتد شود این دامنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

تخم مرغ و روغن و چوب سفید و پیاز و نان گر امشب می رسید.

می نمودم اشکنه امشب ترید حیف ممکن نیست پول اشکنه


سیداشرف گیلانی  (نسیم شمال) 

۵۴

نظر شما چیه؟!

۷۶
پیوندها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان